تبليغاتX
قرمزته

قرمزته

عاشقی تفریحی











 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت3:50 بعد از ظهرتوسط مصطفی و معصومه | |

 

سلام به همه

امروز ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ هست در روزی که ۱۶ روز مونده به تولدم میخام برم خواستگاری ولی خیلی استرس دارم

امیدوارم همه مثل من  به عشقاشون برسن مخصوصا رضا و اسحاق و رویا خانـــــم

زندگــــــــــــــــــــــــــــی دوستــــــــــــت دارم...

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت3:47 بعد از ظهرتوسط مصطفی و معصومه | |

برای دیدن شرح موضوع به ادامه مطلب کلیک کنید...
ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت4:36 بعد از ظهرتوسط مصطفی و معصومه | |

برای دیدن شرح موضوع به ادامه مطلب کلیک کنید...
ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت4:34 بعد از ظهرتوسط مصطفی و معصومه | |

برای دیدن عکسها به ادامه مطلب کلیک کنید...
ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت4:24 بعد از ظهرتوسط مصطفی و معصومه | |

اسپندار مذگان را به تمام دوستان عزیز تبریک می گویم.

میدونید اسپندار مذگان چه روزیه؟

از ۳۰ بهمن تا ۶ اسفند را ایام اسپندار مذگان یعنی ایام عشق(که کاملا ایرانی و قدمت۲۵۰۰ ساله داره) میگن.

متاسفانه اکثر قریب به اتفاق جوانان ایرانی روز ولنتاین که روزی بیگانه و با قدمت تنها ۱۰ ساله است رو میشناسن ولی اسپندار مذگان رو کسی نمیشناسه.

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت10:57 قبل از ظهرتوسط مصطفی و معصومه | |




میگن تو دنیا شاید اون جشنی نباشه که بهش دعوت شدی ولی حالا که اومدی تا می تونی برقص

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت1:41 بعد از ظهرتوسط مصطفی و معصومه | |

دوست دارم که.....

یه اتاقی باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشی، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید... تو منو بغلم کنی که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار ... پاهاتم دراز کردی ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتی ... دو تا دستتم دورم حلقه کردی ... بهت می‌گم چشماتو می‌بندی؟ میگی آره! بعد چشماتو می‌بندی ... بهت می‌گم برام قصه می‌گی تو گوشم؟ می‌گی آره! بعد شروع می‌کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... یه عالمه قصة طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی‌شن ... می‌دونی؟ می‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... یه حرکت سریع ... یه ضربه عمیق ... بلدی که؟ ولی تو که نمی‌دونی می‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستی ... نمی‌دونی من تیغ رو از جیبم در میارم ... نمی‌بینی که سریع می برم ... نمی‌بینی خون فواره می‌زنه ... رو سنگای سفید ... نمی‌بینی که دستم می‌سوزه و لبم رو گاز می‌گیرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی ... تو داری قصه می‌گی.. من شلوارک پامه ... دستمو می‌ذارم رو زانوم ... خون میاد از دستم می‌ریزه رو زانوم و از زانوم می‌ریزه رو سنگا ... قشنگه مسیر حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حیف که چشمات بسته است و نمی‌تونی ببینی ... تو بغلم کردی ... می‌بینی که سرد شدم ... محکمتر بغلم می‌کنی که گرم بشم ... می‌بینی نامنظم نفس می‌کشم ... تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت! می‌بینی هر چی محکمتر بغلم می‌کنی سردتر میشم ... می‌بینی دیگه نفس نمی‌کشم ... چشماتو باز می‌کنی می‌بینی من مردم ... می‌دونی؟

من می‌ترسیدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهایی مردن ... از خون دیدن ... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گریه نکن دیگه! ... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم می‌گیره‌ها ! بعدش تو همون جوری وسط گریه‌هات بخندی ... گریه نکن دیگه خب؟ دلم می‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟ 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت5:37 بعد از ظهرتوسط مصطفی و معصومه | |

The image “http://sardtarazsard.persiangig.ir/image/p271.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .                                                     
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت2:43 بعد از ظهرتوسط مصطفی و معصومه | |

به نیمکتش نگاه میکنم ، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم

، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه

، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ...روم نشد !

***
جشن فارغ التحصیلیه ،

میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه :

 تو بهترین دوست منی .

 سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم

دوستش دارم ولی...روم نشد !

***
پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا

دیگه فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ،

میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد.

***


نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه پسره تنهاش گذاشته ،

میخواد برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ،

میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... روم نشد .

***
رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره

ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... روم نشد .

***
امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم

، هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی اتاقش

پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی... روم

نمیشه ، کاش اون یه روز بهم بگه دوستم داره...

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت2:32 بعد از ظهرتوسط مصطفی و معصومه | |